تبليغاتX
HeaVen GiFt
HeaVen GiFt

.../

می گویند علامت تعجب یک نشانه ی نوشتاریست. بماند که اینها ته مانده هایی از گرامر ادبیات است که به یاد داریم.می گویند که علامت تعجب ییهو به وقته بروز احساسات قوی و شدید و با غلظت و زیاد شکل می بنده. می گویند این علامت در زمان حیرت از دیدن، شنیدن و حتی فراتر ازینا گفتنه چیزایی که تا به اکنون(اکنونه اون زمان) وجود خارجی نداشته، حادث می شود. و امروز کلن برای خود ما و شومکه ما و اطرافیان ما همچینی این علامته بالای سرشون شکل بست در حد و نهایته قطب شمال.

 

هوا که همچینی گرگ و میش بود، نه، نبود. صبحی هوا که تازه از گرگ و میشی در اومده بود تو صف تاکسی بودیم که از قضا آقای آخوندی هم هم مسیر شد با ما، تاکسی که واستاد فک نکنید احیانن به آقای آخوند تعارف زدم بره جلو بشینه ها، نه. ازون جا که جلوی صف بودم، رفتم جلو هم نشستم و همچینی تا آخر مسیر حالشو بردم(خب من چیکار کنم شما از نشستن در صندلی جلو حالی نمی برین. ما می بریم فراوون:دی). هرچی گذشت از شخصیته بذله گوی این آقای آخوند خوشمان آمد، بعدتر فهمیدیم که چه مرده شریفیست ایشان(گویا مسافر دائمی این راننده بود). خلاصه خودمان دچار تعجب شد وقتی این آقای آخوند ما 3 نفر دیگر مسافر رو مهمان کرد و به راننده سپرد که از ما پولی به عنوان کرایه نگیرند. حالا منم که حسااااااااااااااااااااااااس گییییییییییییر دادم که لطف شما پاینده ولی آخه این کار برای چی؟!؟! ایشون هم با طبع شوخشون مارا به سکوت و قبول این اتفاق میمون و خجسته دعوت کرد. این از علامت تعجب خودمان!!!

                                                                            

 

کلن آقای بابا، همچینی رو جیگر خریدن در حد بال هواپیما اهمیت قائلند و با وسواس هرچه تمام این امر خطیر را در زندگانیه ما انجام می دهند. لذااااااااااااا اینجانب جوانمرد بسیار جوان، تا به اکنون جرئت خوردنه جیگر رو در جایی که از قبل نمیشناسم رو نداشتم و ندارم. ولیییییییییییییییییی امروز شومکمان با علامت تعجبی به وسعته بی کرانیه اقیانوس اطلس، همراه شد وقتی یه آن ما را دید که اغفال گشته ایم و پایه گردیده ایم و با دوستان بر سر میزی نشسته ایم و سیخ های جیگر و خوئک(عمرن دیکته اش رو بلد باشم)جلویمان است و بهمان چشمک ها می زدند!!!!

  

یک همبازیه دوران کودکی که از روی اتفاق(کاملن اتفاقی ها، شک نکنید) از فوامیل نزدیک هم هست، روز تولدش با من دقیقن یک ماه و یک روز تفاوت داشت. از آنجا که ما در تمامیه لحظات طفولیت این 1 ماه و 1 روز بزرگتری را بر سر ایشان کوبیدیم، تاریخ تولد ایشان ملکه ی ذهنمان گردید. ولی هیچ وقت بهش زنگ نمی زدم یا با پیشرفت تکنولوژی و روی کار آمدنه اس ام اس، این کار را هم نمی کردم. از قضا امروز گفتیم بذار ایشان را هم متعجب ناک کنیم و این همبازی دوران بچگی هم ازین علامت تعجب بی بهره نماند، آخه دیگه به دلیله اینکه کوچ کرده و کیش زندگی میکنه تنهایی، سالی یه بار شاید ببینیمش. لذااااااااااااااا اس ام اسی زدیم و تبرک گویی نمودندی. بلافاصله بعد اس ام اس زنگیده و میگه: چی شده؟!؟!؟! ای وااااااااااااااااااااااااای دکترا جوابم کردن؟!!؟!؟ که اینقده تحویلم گرفتی؟!؟!؟! می خندم...

 

                  

 

خب من حالم بد میشه وقتی می بینم از 10 تا جملتون 9 تاش راجع به جنس مخالفه. این جمع ها واقعن برام کسالت آوره. نمی دونم ازینهمه توجهتون به دوست یابی خسته میشم یا ازینکه فک می کنم اینا بچه بازیه یا بچه گانه ترین نظریه تون رو می شنوم که هرچی بیشتر بهتر!!!! امروز ازین حیث بسیار فراوون رو روح و روان من پاتیناژ رفتین. چقد آدما شبیه هم نیستن. وااااااااااااای لوس ترین قسمته ماجرا اونجاست که اینقده دقت می کنین که ای وای فلانی اینو گفت و اون یکی این طور نیگا کرد و اوق. دلم می خواست بهتون می گفتم که جمع کنید بابا خودتون رو.خب واقعن خسته ام کردین. نمی دونم یعنی 2-3 سال بزرگتری اینقد باعث شده که رفتار اینا برام عجیب و لوس بیاد؟!؟!؟! فک نکنم.

 

     جوانمرد زیاده نویس

...

پ.ن: خداییش سنت شکنی کردما، چقد طولانی شد پستم!!! شما هم الانه حیرت انگزناک شدین.نه؟!؟! بگین آره.

پ.ن: آقای برادر لب تاپ از دستشان در کتابخونه ی ملی افتاده و موجباته حیرته تمامیه اعضا گشته. وقتی دیدیم دیگه بالا نمیاد ما نیز هیچگونه بی اعصابی نشون ندادیم و بسیار موقر برخورد کردیم با این موضوع.

پ.ن: "ما" اصولن "من" است در نوشته ها، که به دلیل کرامت نفس می گوییم ما. :دی


| نويسنده| تاريخ |

.../

 

_ چند روزیست، کافیه یه آهنگ دیشدارام دارام گوشم رو نوازش کنه، همچینی شنیدن همانا و عنان کمر و شونه و اینا گسستن همانا.. چه در تنهایی، چه ییهو سر تناول ناهار والخ . پریروز که تو تاکسی از شدته این حس که باید می زدم تو سرش تا نزنه بالا، همش :دی بودم برای خودم.

_ بعدتر اینکه باید کلی درس بخونم که با کمال و جمال پررویی این هفته هییییییچ سراغشون نرفتم.

_ شده یه کلمه انگلیسی نوک زبونتون باشه و هی به مغزتون فشار بیارید و یادتون نیاد؟!؟!؟! بغرنج تر میشه وقتی وسط حرف زدن به زبان شیرین مادری، این اتفاق بر سر کلمه فارسی بیاد. من چمه؟!!؟ 

_ تازه ترش، من به وبلاگ نویسی عادت دیرینه دارم.

 

                   

 

_ میگه حفظ نت ها درسته سخته ولی ممکنه. من هنوز شعرای دبستان رو حفظم. همونی که میگفت: (سکووووووووت) می گم 100 دانه یاقوت؟!(استاد هنوز داره فسفر می سوزونه و سکوووووت) د وان میگه: خوشا به حالت ای روستایی؟!؟!( استاد همچنان داره همون شعری رو که واقعن یادشه رو سرچ می کنه تو مموریش :دی و سکووووت).*

_ جهان آلوده ی خواب است. فرو بسته است وحشت در به روی هر تپش، هر بانگ!!!**

_ اصلن و کلن ما را چه شده است که اینگونه خود را بسته ایم به دراز و نشت و شنا سوئدی؟!؟!؟!

 

                                                     

 

_  خداییش آدم های دورو به مراتب وحشتناک تر از آدمای پررو هستن!!! همینه میگن کمیت مهم نیستا. اینجا دو به پر، سر اومده. آقاجان داشته باش کیفیته کار این آدمهای دورو را!!! :دی

_ لذذذذذذذذذذذذذتی داره(با همین شدت و قوت)، دیدنه خندیدن و ریسه رفتن دوستان. البت اگه خودم قبلش از خنده 90 درجه نشده باشم.

 

     جوانمرد از هر دری یه وری

...

پ.ن: * بالاخره تونست به یاد بیاره چند خطی رو.

پ.ن: ** سهراب سپهری. فردا 13 آبان یعنی میشه مثل روز قدس؟!؟!!؟

پ.ن: خداییش پاییز جوانمرد رو مست و ملنگ میکنه به شدددت. هرچند گرفتگیه هوا برابر با تعطیلی جوانمرد در اغلب موارده.

پ.ن: دیدنه این مسابقه از شبکه استار که اسمشم نمی دونم، اون بعد شرارت ما را بسیار ارضا می کند.

...

ب.ن: کلن یا من نباید برم سینما آزادی یا این آقای فیلم فروش نباید بساط کنه جلوی سینما یا اینکه من برم سینما آزادی و هربار چندتا فیلمم ازین آقاهه در وقته بازگشت بخرم. گزینه ی 3 درست است گویا.

 


|
نويسنده| تاريخ |

.../

 

۱: خب آدمیزاده دیگه، یه وقتهایی مست و ملنگ میزنه. و این اصل، اصله انکار ناپذیری در مورد جوانمرد می باشد. وقتی آقای لنزی(خب اسمش رو هی یادم میره)، میپرسه می دونی دیگه؟!؟! با اطمینان یه نیگا میندازمو می گم بعــــللللللللللله. بعد میگه یعنی ننویسم چی به چیه؟!؟!؟! بعدتر من بگم: نههههههههه بنویسید. آخه از کجا باید بدونم خب؟! اینجاس که باید یه نیمچه چرخشی به گردن داد و قیافه ی دوست شفیقمان ( د وان) رو دید. :دی

 

 

 

۲: خب آدمیزاد دیگه، یه وقتهایی شاد وشنگول میزنه. تا حدی که استاد جدیدش میگه: خب اول به ایشون میگم بعد به شما.فعلن شما هم بشین اونجا و بخند. اون وقته که جوانمرد هم که همچینی حسااااااااااس، می خواد انگشتشو بکنه تو چشه استاد که خویشتن داری می کنه و بعدتر می فهمه ای دل غافل استاد اصلن منظور بدی نداشته ازین جمله. راستی اسم استاده چی بود؟!!؟!؟

 

 

 

۳: خب آدمیزاد دیگه، یه وقتهایی دلش برای پیچوندنه کلاس تنگ میشه. اون وقته که دنبال یه چیه الکی می گرده که ازین فرصت برای پیچش استفاده کنه تا بعد از مدتهای مدید، گوشت شود به تنش.

 

۴: خب آدمیزاد دیگه، یه وقتهایی بی نظمی خلاصه میشه تو یه جاش. جوانمرد بسیار تلاش ها کرده درین امر خطیر تا این جاشم مثله همه جاهاش مرتب باشه ها، ولی اصرار نکنید که مرتبیه میز کامپیوتر در این اتاق به یه روز هم نمی کشه.

 

              

 

۵: خب آدمیزاد دیگه، یه وقتهایی تنوع می خواد در حد بارباپاپا*. یعنی باید الانه چه جورکی بارباپاپا عوض بشه؟!

     جوانمرد یه وقتی

...

پ.ن: از صبح راه میرم و هی برای خودم می گم: دو ر می فا سل لا سی

پ.ن: * یادتونه که این کارتونه رو؟!؟!!؟

پ.ن: واقعن گذاشتن عکس با این سرعته نت که پاتیناژ میره رو مخم اینقذه واجبه؟! بلی واجبه. 


|
نويسنده| تاريخ |

.../

                        

 

جوانمرد: اسمه این گاوه چی باشه؟!

ف.س: طناز

جوانمرد: اوق! چنگیز :دی

ف.س: بابا این به این نازی، تازه شبیه دختره.

جوانمرد: خب مگه چنگیز نمی تونه ناز بشه؟!

ف.س: آخه من قدیما یه طنازی رو مشناختم شبیه این بود.

جوانمرد:آی نامرد. پس تصویب شد. اسمش چنگیز میشه.

...

(تو یه روز این مکالمه 10 بار تکرار شد بین ما. تا چشمه برادر به گاوه میوفتاد شروع میکرد.)

آقای برادر: این گاوه شیرم میده؟!

من: نخیر. این گاوه تخم میذاره. بلی اینگونه است!

آقای برادر: آآآآآآآآخ یعنی بعدش هم میشینه روی تخمش؟!؟!

(یه بارش مامان شاهد مکالمه بود و کلی طفلی نا امید شد از فرزندانه صالحش، بماند که بهمون گفت: انگاری قطار ابدیه*)

...

(پای تل، حرف از ناهار کجا رفتنه)

س.م**:  حالا کجا قراره بریم؟!

ابنجانب: راستش من از صبح درگیر بودم ولی آخرین اخبار میگه یا سوپر استار یا میخکوب.

س.م: e مگه سینما هم قراره بریم!؟؟!

اینجانب: وااااااااااای نهههههههه. آخه دوسته گرامم، مگه الانه سوپر استار هنوز رو پرده های سینماست آخه؟!؟!؟!

...

(همون س.م زنگیده)

: جوانمرد، من باید فردا برم ثبت نام؟!!؟!؟

من: آخه من چه بدونم، تو سایتشون چی زده؟!؟!!؟

: (لاب لاب لاب لاب...)

من: خب پس میگه باید برین دیگه.

: آها

من: حالا کدوم واحد باید برین برای ثبت نام؟!

: ای وای نمی دونم.

من: !!!!!!!!!!!!!!!! پس تو مشکلت فقط رفتن یا نرفتن بود. واقعن فردا صبح می خواستی بری کجا؟!؟!؟! اصلن برات سوال نشده بود؟!!؟!؟!؟

                   

 

      جوانمرد مکالمه نویس

...

پ.ن:* قطار ابدی یه برنامه طنز بود که یه پارتش که من می دوستیتمش، چندتا دیوونه بودن که خیلی جدی خل بودن.

پ.ن: ** خداییش این دوسته ما، یه نسبته نزدیکی با یاس منگولا داره ها. خودش که نمی تونه باشه.

پ.ن: واقعن باید همیشه عکس به پست مربوط باشه؟!؟!؟حیف اینجا که همچین قانونی وجود نداره :دی

پ.ن: 2 روزه غذای این ماهی که همچینی ازین ماهی گاویه(به قول آقای برادر) که چشم دیدنه هم نوع خودش رو نداره، تموم شده و منم هی یادم میره راهم رو به سمته آکواریومی ها کج کنم. آی عذاب وجدانی داشتم که یه وقت از گشنگی خودش رو نخوره. آخه خیلی کله خرابن. امروز یه کم مرغ دادم بهش. یعنی زنده می مونه؟!!؟؟!؟!

پ.ن: خب اصلن اسکوروج نیستما ولی الانه که ییهو دیدم برای چندتا عکس باید 100 تومن جیرینگی از جیبم شوت شه بیرون، همچینی حالم یه کم رو به گرفتگی رفته. :دی


|
نويسنده| تاريخ |

.../

امروز روز منه ...

 

چه لطيف است حس آغازي دوباره ،
و چه زيباست رسيدن دوباره به روز زيباي آغاز تنفس ….
و چه اندازه عجيب است ، روز ابتداي بودن!
و چه اندازه شيرين است امروز ….
روز ميلاد…..
روز تو !
روزي كه تو …آغاز شدي!*

     جوانمرد تولد یافته

...

پ.ن: خداییش خیلی هی تلاش کردم که اندر وصفه احوالاتم در روز تولد، سخنوری کنم. ولی همش همین شعر و حال و احوالاتش میومد تو ذهنم خب.

پ.ن: شما خودتون بگیرین که در شعر تو= جوانمرد است.

پ.ن: خداییش نتونستم ازین عکسه بگذرم. هی ۴ تای دیگه گذاشتما ولی این خب خیلی تخسه:دی

...

ب.ن: (آخر شبه روز تولدم، 11:55)

1. نیمه شب سلام دیدم.مرسی

2. اول صبح خانوم عسل، از بچه های قدیمه یه موسسه زبان، اس ام اس تولدی زد. براش زدم که فک نمی کردم حتی منو یادت باشه چه برسه تولدمو. چون خیلی جا خوردم ازش مرسی.

3. از صبح خروس خون بیداریدم و پریدم بیرون و همچینی بعد از اصلاحات گوناگون، کلی خودشیفتگیم زد بالا و ییهو کشوند مارا به آتلیه عکاسی. خداییش تصمیمی گرفتم از امسال که امید است هرسال به اجرا در آورم و خرسند گردیم.

4. الان کامنت ها رو دیدم. واقعن از همتون مرسی بابته تک تک کامنتاتون.

5. هر سال انگاری من باید از آقای بابا تشکر ویژه کنم. بازم مرسی از شما.

6. دوستان، فردا ما با دوستان تولد بازی داریم(خود روز تولد، متعلق به خانواده ایم)، باورتون میشه من هنوز خودم نمی دونم کدوم رستوران فیکس شد؟!؟! هرکی کیک تولد می خواد بیاد اونجا که منم هنوز نمی دونم.

7. خداجونم غصه ام نشده که 1 سال هم گذشت، خوشحالم از سالی که جلو رومه. ازت یه دنیا مرسی.


|
نويسنده| تاريخ |

.../

ازون روزام بودا. نمیدونم چرا، حالم، دلم، روحم، تک تک سلولام گرفته بود و متشنج. دنبال بهونه بود که یه کم بیاد توو رو. با اون زنگ و اون بهم خوردن برنامه، ییهو زد بالا. میدونستم نباید کسی بهم نزدیک شه. نمی خواستم حال بگیرم ولی ....

ازون روزام بودا. دوتایی توو سکوته محض!!!که یه چند قلم، نیمچه لبخندی میومد که اونا هم تصنعی ترین لبخندای موجودم بود. حالم بد بود ولی...

ازون روزام بودا. 3 ساعته بند نمیاد. گرفته دسته خودش نیست که. گرفته. به خدا گرفته. ولم کنید.

ازون روزام بودا. هی آدمای دوست داشتنیه دور و برم هم حالشون گرفته بود.

              

ازون روزام بودا. میگه قدرشونو بدون. میگم به خدا می دونم. به خدا می دونم فرشته ان. به خدا درده منم اینه که همیشه قدرشون رو می دونم و خودمو....

ازون روزام بودا. مگه با این حال و احوالاتم کسی حرفمو هم می فهمه؟!!؟!؟ باور کنید من توقع هم ندارم بفهمین، فقط ولم کنید. شما حرف بزنید، باشه من فقط گوش میدم.

ازون روزام بودا. دنبال یکی از کلاسهای دوست داشتنیه زندگیم بودم ولی همش تو هپروت و بغض و گرفتگی و تشنجی که توم بود.

ازون روزام بودا. خداجونم میخوام بخوابم، شاید تموم شه امروز. میشه زودتر خیلی شب شه؟!

     جوانمرد ریزشی

...

ب.ن: 5شنبه، اول اکتبر. عارف داره می خونه. یه هفته است حجم زیادی از قبلنا اومدن رو. داره میترکه، تواناییه این حجمه زیاد رو نداره. "وقتی می گن به آدم، دنیا فقط دو روزه، آدم دلش میسوزه. ای خدا ای خدا ای خدای... دنیا وقار نداره، چشمش حیا نداره، هیشکس وفا نداره ای خدا ای خدا ای خدا. دلی می خواد از آهن...


|
نويسنده| تاريخ |

.../

آیا گاز اشک آور، روزه را باطل می کند؟*

 

 

7.2

چرا اینقده هی برای یه سریا سوال پیش میاد که تا به یه آدمه متاهله تازه مزدوج شده میرسن، می پرسن: "ازدواج کردن خیلی کاره آدم رو زیاد میکنه؟!؟!!؟". بگو جوانمرد اون لحظه، یک اپسیلون درک می کنه آدمهایی که این سوال براشون پیش میاد رو؟! مسلمن نه!!! تازه تر یه aaaaayyy با غلظت هم توی دلش به سوال کننده نثار میکنه. آخه خب جدی جدی چی فک می کنن؟!؟!!؟!؟ خب عزیز جان برادر، جوان این مملکت گل و بلبل، متوجهی که وقتی ازدواج می کنی، یه سری مسئولیت دیگه به زندگیت اضافه میشه؟!؟!؟!!؟ همون جور که سال اول دبستان، وظیفه ی درس خوندن به زندگیت اضافه میشه. فقط خدا باید اون عنایت اساسیش رو بهت بکنه که اون شخصی که وارد زندگیت میشه، خیلی جدی مسئولیت های تو رو به چشم یه وظیفه ی بی چون و چرا ندونه و کاملن آگاه باشه که تو هنوز یه زمانهایی هم دلت می خواد تفریح های دوستانه و بی اون رو داشته باشی.(البته باز خداوند باید درهای رحمتش رو بهتون باز کنه و همسرتون رو آگاه کنه که چون توی جمع اونا نیست، دلیل نمیشه نصفه زمان رو هی با شما تماس بگیره و شمارو مجبور به پرت کردنه یه لعنت به مخترع موبایل کنه)، هنوز تو همون آدمی و یه علایقی داری که دلیلی نداره اونم دوسشون داشته باشه، فقط باید به تو و خواستت احترام بذاره و مشتاقانه حمایتت کنه تو اون کار. فقط نباید دلش بخواد آویزونش باشی و آویزونت باشه. آره دختر جون، پسر جون، اینجوریاست. لطفن دیگه جلوی من از هیشکی این سوال آبکی رو نپرسید. با تشکر فراوان. جوانمرد!

 

7.4

یعنی من خیلی عجیبم؟!!؟!؟ یعنی اینکه احساسه خوبی پیدا نمی کنم از توضیحه احساسام خیلی عجیبه؟!؟!؟!؟! ازینکه مثلن وقتی در ازای شخصی که ازم بپرسه، چرا اینکارو کردی؟ می گم: چون دوست داشتم یا چون دوست نداشتم(این دوست داشتنه یا نداشتنه از روی چشم سفیدی و حرص در آوردنه نیستا.واقعن دلیلش همینه) باید با چشمهای گررررررررد بهم نیگا کنن و باز بپرسن که "خب چرا دوست داشتی یا نداشتی؟" بعد هی اصرار، اصرار، اصرار.شاید کلن مشکلم بیشتر تو سوال پیچ شدنه که اینقـــــــــــــــــد اذیت کننده ست برام**

 

7.5

یه سریا یعنی واقعن تظاهر به یه آدمه دیگه بودن می کنن آیا؟!؟!؟!!؟ خب یعنی واقعن چه جوری میشه اگه یه چیزی ریشه در اون ته تهای ذاتت داشته باشه و مدام اداش رو هم در بیاری، واقعن توهمی بیش نباشه و ساخته ی ذهنه کودکت، که هی هم برای دیگرون دیکته اش کنی و به خیاله خامت، هورا اینا فک می کنن من کلن یه چیزه خیلی بامزه ایم؟!؟! خدا را بس شاکریم از اینهمه حسه انسان شناسی که همچینی کامیون کامیون ریخته تو جوانمرد.

 

     جوانمرد بالا منبری

...

پ.ن: * ای وای کلن یه وقتهایی می رویم در وضعیته بغرنجه بی هوش و حواسی. قرارم بود(با خودم) که این سوال، وبلاگ سزارین رو بذارم اوله وبلاگما، یادم رفت. اینم اصلاحیه.

پ.ن: اولین روز قدسی بود که شب قبلش تا صبح رو از فکر و خیال، خوابمان بی خواب شده بود. چقد نگران مردم بودم. چقد سلن دیون گوش دادم تا آروم شم و نشدم. ولی خداییش هیچی بیشتر ازون دعاهای دمه اذون صبح و بعد دعای توسل کارساز نبود و توانست خوابمان رو بخواباند.

پ.ن:** چرا برگشتم به عقب؟!؟!؟!

پ.ن: همیشه گل بازی(کسره) و گل کاشتن(ضمه) و امثالهم رو خیلی می دوستیدم، ییهو زد بالا. همین جوری.

 

                                       


| نويسنده| تاريخ |

.../ 

جوانمرد محاله بیاد و از کسی توضیح بخواد برای کاره زشتی که انجام داده حتی اگه اون کار تا ناکجا آباد جوانمرد رو آتیش بزنه و جزغاله کنه.توضیح که نمی خواد هوووچ، به روشم نمیاره(اصلن و کلن فک نکنید این اخلاقه خوبیه ها). ولی برادر من، خواهر من، دوستان گرام، عزیزان دل، این دلیل نمیشه شما هم سوت بزنی و به روت نیارین که. متوجهین؟!

 

خارق العاده ست!!! هر از چند صباحی دوستان با من بیرونن ولی با من نیستن. باز اون روزی دوسته شفیقمون(س.م) اس ام اس زده من با شماها هستما، در جریان باشین دیگه. می گم من در جریانه هوچی نیستم، تا بفهمم دقیقن کجا و با کی هستی. نازنین رفیقمون میگه: با یه همکار قدیمی.... خلاصه ما هم که یه همکار قدیمیه تیریپ خاص برای ایشون بیشتر سراغ نداشتیم. گفتیم با اینکه با ما نیستی ولی خوش باشین. و امروز بعد 3 روز فهمیدیم ای دل غافل این همکار قدیمی یه همکار قدیمیه دیگه ست. به قول استاد جوانمردم، آقای شجاعی: خوبه هی کلاس های جور وا جور برین. البته رو این دوسته ما محله کارهای جور واجوره که جواب داده.

 

میخنده میگه: بابا تو دیگه الکی هم حتی به حرفهاش لبخند نمیزدی!!!. می گم آخه آدمایی که ازشون خوشم نیاد 2 دسته هستن: یا ازشون بدم میاد یا ازشون چندشم میشه. حالته دوم جوریه که حتی تظاهر و دل خوشکنکی هم سرش نمیشه و خیلی بغرنج تره!!!!

 

چه ضد حاله گنده ایه وقتی ببینی که داری حرف می زنی، ییهو بگن: مشکل جای دیگه ست، بسه. این جمله:" گل لگد نمی کردما" میاد تو دهنت مدام، ولی دندوناتو محکم بهم فشار میدی که احیانن این جمله نپره بیرون. مینای دندونات سالمن آیا؟!؟!!؟؟!

 

می دونین قسمته بد ماجرا کجاست؟!؟!؟! اینکه هییییییییییییییییییییییی گیر بدی که فیلمه yes man رو دادم بهت و کو؟!؟!؟! اون بنده خدا هی بگرده و هی بخنده و هی سر به سرت بزاره که "کاسبی راه انداختیا، ندادی میگی دادم که من یکی برات بخرم؟!؟!؟!" بعد تو بگی: برو بچه پررو. بعدتر هی اون کم نیاره و هی مسخره بازی در بیاره و تو فرداش تو آرشیو فیلماتو نیگا کنی، ببینی فیلم دسته خودته. اینجاست که فرو رفتنه یک عدد انگشت در چشمهایت رو حقت می دانی.

    

     جوانمرد 5تیکه

...

ب.ن: مورد اول اصلن و کلن مربوط به دنیای مجازی نمیشه. اینجا که به رو آوردن و نیاوردن اینقدرها مهم نیست.

ب.ن: آخ خدا بگم چیکارت کنه. از دیروزی هی دارم فک می کنم کجا دیدمت، یادم نمیاد. میبینین یه چی که آدم یادش نیاد دیگه، هی فکرش میره تا به جواب برسه؟!!؟!؟میترسم منفجر شم از بس هی زور می زنم و به نتیجه نمیرسم.

ب.ن: تحقیر شدن درد است، دردش بیشتر از کتک خوردن و ... است.


|
نويسنده| تاريخ |

JavaScript Codes